به نام او
باز لحظات را باید بی تو سپری کنم
و از عشق دم نزنم نکند کسی عاشق شده باشد
صدای تیک تاک ساعت خواب ابدی را از من ربود
که نکندبوی قدمهایت به اینجا برسد و من خواب باشم
عشق این یار همیشگی امشب آرام خوابیده است
نمی دانم شاید در گوشه ای از این دنیا کسی بیدار باشد
آه ه ه پلکهایم دیگر رمق ورق زدن خاطرات را ندارند
و نفس هایم همچنان پای پیاده می روند برای رسیدن به تو
آه ه ه که چه دوری و چه نزدیک
انقدر دور که دستانم به قبای تو نمی رسند
و انقدر نزدیک که یادم میرود هستی
همین دیروز بود که با نگاهت وداع کردم
و تو مرا به دست باد سپردی که همراه خود پیش خدا ببرد
اغاز با نام او
و پایانی برای او
و ما سکوتی برای زخم
وتو نگاهی به درد
اسمان بارید با غم
ماه نیمه خود را خاموش کرد
کارون ارام گرفت
و خلیج همیشه فارس سیاه بود
شهر ساکتس زیرا غمگین است
من و یک نگاه سرد
من و یک دست بسته
من و یک رفتن بی اغاز
من و یک رسیدن بی پایان
من و اینجا بی توبودن
من و اینجا از تو خوندن
من و بارش اشک
من و خاکستر سرد
من و خستگی روز
من و اشتیاق شب
من و خاموشی خورشید
من و یک چراغ خاموش
توی یک اتاق کوچیک
من و یک کاغذ خالی
خالی از حضور تو
من و تمام خاطره ها
من و تو تو تمام لحظه ها
به نام خدا
لحظات می روند و من در حسرت یک سلام مانده ام
و عمر چه دراز چه کوتاه بی تو ثانیه ای بیش نیست
خستگی نفس هایم از هوای آلوده شهر نیست
از نبود همنفسی است که دارد مرا به انزوای سکوت می کشاند
دیگر برایم طلوع صبح شنبه با غروب جمعه فرقی ندارند
همه اش سرخ و غمگین است
چرا زمان اینقدر سیاه شده است
چرا خستگیم کنار تمام آرامش های دنیا ارام نمی گیرد
دستانم هنز ازآسمان پایین نیامده اند
آسمان هوای باریدن دارد و عشق هوای گریستن
دریا طو فانیست و کوه ها به خود می لرزند
ببین اینجا همه چیز بجز ما منتظرت هستند
به جان خسته عشق ،آسمان،دریا وزمین قسمت می دهم که بیایی.
به نام خدا
زیباست وقتی افتاب سلامش را به گوش منو تو می رساند
زمانی که هنوز زیبایی مهتاب را فراموش نکرده ایم
و هنوز چشمانمان بدنبال چشمک ستاره ای دیگر می گردد
بوی گل شبو هنوز در خیال پر از رنگ من می پیچد
خاطره هایم پر از نگاه لبخند تو شده است
نکند مرا با تمام خاطراتم تنها بگذاری
اگر خواستی بار دیگر در کنارم طلوع را تماشا نکنی
بگو که بعد از غروب چشم براه طلوع نباشم
وقتی تو کنارمی گلهای شب بو هیچ وقت از خواب بیدار نمیشوند
و تنها بوی گل یاس است که به مشام عشق میرسد
پرده را از روی ماه خویش بالا میزند غمزه را سر میدهد، غم از دل و جان میرود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا میشود زاغ با صد شرمساری از گلستان میرود
محفل از نور رخ او، نورافشان میشود هرچه غیر از ذکر یار، از یاد رندان میرود
ابرها، از نور خورشید رخش پنهان شوند پرده از رخسار آن سرو خرامان میرود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد روز وصلش میرسد، ایام هجران میرود
منبع:
دیوان امام خمینی، ص 111 .
دوباره حس عجيبي به سراغم امده است كه نميدانم به كدامين خلوت خود پناه برم
ديگر نميدانم به كدامين راه نرفته روم
و با كدامين ستاره راه را پيدا كنم
چرا اين همه از تو دور شده ام
چرا ديگر تورا در كنار خود احساس نميكنم
چشمانم ديگر طاقت اين همه نگاه را ندارند
و پنجره تمام خانه ها رو به غروبي سرخ باز است
تا كه شايد روزي طلوع را ببينند
نمي دانم در كدامين لحظه تو را ميبينم
اي تو كه نوري پس بيا كه چشمانم ديگر خسته از تاريكيس
اي يگانه ترين در روي زمين كه يگانه ترين يگانه عالم تورا برگزيد
ديگر بس نيست اين همه قصه هاي خاموشي
من تمام حس هاي نگفته ام را تقديم تويي كه امدي و با نگاهت تمام درهاي بسته
دلم را باز كردي
چرا از تو نگويم وقتي كه گفتني ها داري
چرا ننويسم از تو كه نگفته ها داري
تو كه تمام حرفهاي سكوتم را ميشنوي و تمام ابرها را براي من مي اوري كه
كسي گريه هايم را نبيند
تو كه هنوز مرحم تمام سنگ هاي شكسته وجودم هستي
بگذار بخندند ديگران به عشق من و تو مهم تو هستي كه مرا تا اخرين لحظه
رها نميكني
بگذار من هم براي هميشه تو را به خانه تاريك دلم راه دهم كه ديگر چشمانم
خسته از تاريكي اند
تو را اكنون حس ميكنم تويي كه اولين و اخرين من هستي
پس ارامش را فقط در كنار تو حس مي كنم اي عاشق
۲۸ بهمن تولد یک انسان است که زیباست و زیبا می بیند چشمانش را شسته است و زیر باران به همه سلام می کند.
سلام
تولدت مبارک
نميدانم چه بگويم
امروز مثل تمام روزهاس ولي عشق بهانه اي براي زيستن ميان انسانها پيدا کرد
ان گونه که هستي نگاهت ميکنم شايد چشمانم به خوب ديدن عادت کنن
اسمان را برايت ارزو ميکنم
و از خدا برايت عشق کوير گونه اي را
دريا باش و مثل نخل استوار
به خدا ميسپارمت تو امانتي بودي پيش من
حال وقت باز پس گرفتن اين امانت است
خدا نگهدار
![]()
به نام خدا
می شود گاهی قطرات باران را نوازش کرد
می شود گاهی به رنگین کمان لبخند زدن را آموخت
می شود به شقایق آموخت زندگی شیرین است
می شود دستان پدر را برای نثار آرامش فشرد
می شود اشک کودکان را برای دریا تعریف کرد
می شود گاهی ستاره ای کوچک را به مهمانی ماه دعوت کرد
می شود نفرت را هم دوست داشت
می شود گاهی بی دلیل اشک ریخت
می شود گاهی بی دلیل خندید
می شود درختان را زرد
خورشید را آبی
و آسمان را سبز رنگ کرد
